تبليغاتX
کلبه ای از درد

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی



یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |

 دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!



یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |

 دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!



یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |



شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |


شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |

 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....

کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم....

 ای کاش... ، کاش ، کاش...

دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم...

 دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم....

باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ،

 امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند ....

و ای کاش در کنارم بودی ...

کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ،

 با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم ....

بی کس ،

بی هم نفس

 میروم با همان پاهای خسته ،

 در جاده ایکه به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

کاش که تو در کنارم بودی....

آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای

 و

 گریست

 و

 انتظار کشید

 تا تو به سوی من بیایی.............



شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |

میدونم برات عجیبه این همه اصرارو خواهش این همه خواستن دست هات بدونه حتی نوازش

میدونم خبر نداری واسه تو گریه ی دردم، می گذری از من و میری، اما باز برمیگردم

میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه بدی هات چه جوری باز هم صبورم

میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم دور می شی منو نبینی، باز سراغت رو میگیرم

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم؟وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم ؟تو نبینی گریه هام رو، من دوچشم هام رو می بندم

چاره ای جز این ندارم، آخه خون شدی تو رگهام می میرم اگه نباشی، بی تو من بد جوری تنهام

میدونم یه روز می فهمی، روزی که دنیا رو گشتی، من چه جوری تو رو خواستم، تو چه جور ازم گذشتی



شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |

 

منتظر لحظه ای هستم

که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم

جاری کنم ...

منتظر لحظه ای هستم

که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ...

از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ريزم ...

منتظر لحظه ای هستم ...

لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پيوند ... که تو را در اغوش گيرم ...

بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...

و با تمام وجودم عشقم و قلبمرا به تو هديه کنم ...

اری من منتظرم ... منتظر لحظه ای پاک و مقدس

که به تو بگويم هستی ام ... هم نفسم ...

مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ...

و عشقم و وجودم را به تو تقديم ميکنم ...

اری من عاشق توام ... و عاشقانه تو رامیپرستم



شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |
تفدیم به دوستان:  الان آدم(مرد) خلق شده و در بهشت رها شده و اين نوشته ها نجوايدروني آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهايي به سر بردن در بهشت است:

چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن وچه بد بختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن!
در بهار، هر نسيمي كه خودرا بر چهره ات مي زند باد تنهائي را در سرت بيدار مي كند. هر گل سرخي بر دلت داغآتشي است. بيشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا، احساس مي كنيم كه در اين "مثنوي" بزرگ طبيعت "مصراعي" ناتماميم. بودنمان انتظار يك "بيت" شدن!

در آن حال كهلذتي را با ديگري مي بريم، زيبائي يي را با ديگري مي بينيم...


اين است كهتنها خوشبخت بودن، خوشبختي يي رنجزا است، نيمه تمام است كه تنها بودن بودني به نيمهاست و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستي ام رنج " تنهائي" را احساسكردم. "بيكسي"، بهشت را در چشمم كوير مي نمود. تنها ديدن، تنها آشاميدن و تنها...،برزخي زيستن است.

با دردها، زشتي ها و نا كامي ها آسوده تر مي توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نكردن خود عشق ورزيدن است.تقيه درد، زيباترين ايماناست. رنج، تلخ است اما هنگامي كه تنها مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي اوكاري مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند.

اما در بهشت چگونه مي توان بي" او" بود؟ سايه ي سرد و دل انگيز طوبي، بانگ آب، زمزمه ي مهربان جويبار ها و...چگونهمي توان دوست را خبر نكرد؟

چه بيهودگي عام و چه برزخي بي پايان است، بهشتيكه در آن او نيست. تنهائي، آزاري طاقت فرسا است.

"
پروردگار مهربان من، ازدوزخي، اين بهشت رهائي ام بخش! در اينجا هر زمزمه اي بانگ عزائي و هر چشم اندازيسكوت گنگ و بي حاصلي رنجزاي گسترده اي .

در هراس دم مي زنم، در بي قراريزندگي مي كنم. و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني، است." بودن من" بي مخاطب ماندهاست.

من در اين بهشت، همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم. " توقلب بيگانه را مي شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي ! كسي را برايمبيافرين تا در او بيارامم
" دردم درد بی کسی بود...

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |

260 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟


و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...




و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...




سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |